تبليغاتX
عصرانه: کلوچه ادبی
هنر ادبیات

 

پرواز

 دو تا بودن با تن هايي سبز كوچك و بالهايي سفيد شفاف ، كنار هره سياه پنجره بالا و پائين مي رفتند

عصر بود و فضا تازه و كم كم داشت تن خود را از گرماي سيري ناپذير روز رها مي كرد و با لبخندي  به خنكاي دل انگيز عصر مي‌پيوست .

با اندازه يك بند انگشت شيشه با قسمت بالاي پنجره فاصله داشت و نسيم سبك و كمي را به داخل ميآورد.

به نظر مي‌رسيد كه با آن تن هاي كوچك و نحيفشان تلاش زيادي مي كنند هربار كه سقوط مي كردند دوباره شروع مي كردند. به ميانه راه  كه مي رسيدند دوباره سقوط بود.

همهمه زيادي از بيرون بلند بود  و دود اگزوزها به حد خفه كننده اي فعال بودند.

به آسمان نگاه كردم وبدنم  نياز  به داشتن بالهايي براي پرواز را با تك تك ياخته هايم هضم كرد .

اون دوتا هنوز هم با تمام قوا در تلاش براي درنورديدن صفحه صيقلي شيشه بودند

براي يك لحظه پيامي از مغزم مخابره شد  و انگشتان دستم حركتي كرد و در لحظه اي  دستگيره پنجره بود كه با كمك انگشتانم حركت مي كرد و صفحه شيشه اي را  حركت ميداد

X, y  هايي كه اجزاي انسان كنار دستي ام را تشكيل ميداد داشت به حركت دستهاي من نگاه مي كرد

صفحه صيقلي به آخرين حد و مرز  هره پلاستيكي سياه رسيد اما آن دو كه ظاهرا شرطي شده بودند هيچ حركتي نكردند . منظر ماندم  اما سكون ادامه داشت .

با گوشه كناري انگشت اشاره به آرامي به بدن  كوچك و سبزشان تكاني دادم انگار كه از شوك بيرون آمده باشند

آن وقت  هوا  مأموريت را  به پايان برد و به آرامي در بين بالهاي سفيد و شفاف چرخي زد و حس پرواز در تمام  بافت هاي بدنم  نشاند .     

نويسنده- مژگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:10 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

عيد شما مبارك

سال خوبي براي همه شما آرزومنديم.

مژگان و معصومه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:3 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

سلام

امروز شنبه است ۲۴/۱۲/۱۳۸۷ خورشيدي. فقط ۶ روز ديگه مونده تا بهار بياد. يعني بعبارتي فقط ۶ روز ديگه مهلت داري خونه تكاني بكني و همه جا رو براي آمدن بهار آب و جارو كني.

امروزم دوست جون من رفته مرخصي . يعني رفته خونه تكاني كنه . منم تو اتاق تنهام. با خودم گفتم حالا كه تنهام و فعلاً از كار خبري نيست بيام و يه احوال پرسي با شماها بكنم.

اميدوارم كه سال خوبي را گذرونده باشيد و همينطور سال خوبي را پيش رو داشته باشيد. سر سفره سبز هفت سين يادتون نره موقع يا مقلب القلوب خواندن ما رو هم دعا كنيد آخه ميگن وقتي براي بقيه دعا كني اول آرزوي خودت برآورده ميشه. خلاصه يادتون نره ها. منم يادم نميره همه دوستاي خوبي را كه از طريق وبلاگمون پيدا كردم دعا كنم .

اگه شد تا قبل سال جديد ميايم دوباره يه سري به وبلاگمون مي زنيم اگرم نشد كه ديگه ميره تا بعد از ۱۳ به در.

فعلا خداحافظي دوستان.

(معصومه وقتي تنها بود)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:49 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

يك داستان خيلي كوتاه از ارنست همينگوي

يكي از غروبهاي داغ پاجوا بود كه بردندش روي پشت بام، جايي كه ميتوانست تمام شهر را زير پاهاش حس كند. پرستوهايي كه لانه شان روي دودكشهاست، توي آسمان بودند. اندكي بعد كه هوا تاريك شد، نورافكنها روشن شدند. بقيه رفتند پايين و بطريها را با خودشان بردند. صداشان از بالكن بالا مي آمد. او و لوز مي توانستند حرفهاي آنها را بشنوند. لوز نشست روي تخت، در گرمان آن شب، آرام و سرحال مي نمود.

سه ماه بود كه لوز شيفت شب كار ميكرد. آنها از اينكه لوز اجاز داشت فقط شبها سركار برود، خوشحال بودند. وقتي ميخواستند مرد را جراحي كنند لوز بود كه او را براي عمل آماده كر؛ راجع به دوست و دشمن، تنقيه و اين جور چيزها باهاش شوخي كرده بود. موقع بيهوشي مرد خودش را محكم نگه داشته بود كه مبادا تو حالت منگي و پرحرفي پرت و پلا بگويد. بعد از اينكه توانست با چوب زيربغل راه برود خودش تب سنج مي گذاشت تا لوز مجبور نباشد از تخت بلند شود. فقط چندتا مريض آنجا بستري بودند و همه قضيه را مي دانستند. همگي لوز را دوست داشتند. مرد كه داشت از راهرو برمي گشت به لوز فكر ميكرد.

پيش از اينكه مرد به خط مقدم بازگردد، به كليسا رفتند و دعا خواندند. كليساي كم نور و ساكتي بود و عده اي هم مشغول دعا بودند. مرد و لوز تصميم داشتند ازدواج كنند اما، نه وقت كافي براي اعلام ازدواج داشتند و نه شناسنامه هاشان همراهشان بود. مثل اين بود كه ازدواج كرده اند اما دلشان مي خواست همه را خبر كنند و با اين كار رابطه شان را براي هميشه باقي نگه دارند.

لوز نامه هاي زيادي نوشته بودند كه تا زمان صلح به دست مرد نرسيدند. توي خط مقدم بود كه پانزده تاشان را يكجا دريافت كرد، از روي تاريخ مرتبشان كرد و همه را در يك نشست خواند. لوز توي نامه ها درباره بيمارستان نوشته بود، درباره اينكه چقدر دوستش دارد و نميتواند بي او زندگي كند و اينكه شبها چه سخت دلتنگ ميشود.

بعد از جنگ به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است مرد برگردد و شغلي دست و پا كند تا بتوانند ازدواج كنند. لوز دلش ميخواست وقتي به خانه برود كه مرد كار مناسبي پيدا كرده باشد و بتواند براي استقبالش به نيويورك بيايد. مرد غير از پيدا كردن كار و ازدواج به چيزي نمي انديشيد، مشروب نميخورد و حاضر نبود كسي را در امريكا ببيند، حتي دوستانش را. توي قطاري كه از پاجوا به ميلان ميرفت، سر اينكه لوز نميخواست بلافاصله به خانه بيايد بگومگو كرده بودند. وقت خداحافظي در ايستگاه ميلا، همديگر را بوسيدند، اما هنوز دلخور بودند. مرد از اين طرز خداحافظي حالش بهم ميخورد.

با كشتي از جنوا عازم امريكا شد و لوز برگشت تا در پوردنون دوافتاده و باراني در بيمارستاني سرگرم كار شود. گردان ارديتي در شهر اردو زده بود. سرگرد گردان در هواي زمستاني اين شهر گل آلود و باراني با لوز ‌‌‌‍(...). لوز كه پيش از اين ايتاليايي ها را نمي شناخت، به مرد نوشت كه رابطه مرد با خودش تنها در حد يك رابطه معمولي بوده است. از اين بابت متأسف است و ميداند كه او نميتواند اين مسأله راهضم كند، اما روزي او را خواهد بخشيد و ممنون اش خواهد بود. لوز نوشته بود كه در بهار عروسي ميكند. مثل هميشه دوست اش دارد اما تازه فهميده كه رابطه شان تنها در حد عشقهاي دختر و پسري بوده. برايش آرزو كرده بود كه شغل مهمي بدست آورد، نوشته بود كه كاملاً به او ايمان دارد و ميداند اين تصميم به صلاح هردوشان است.

سرگرد با ازدواج نكرد، نه در بهار و نه هيچ وقت ديگر. لوز نامه اين در اين باره به شيكاگو فرستاد و هرگز جوابي نگرفت. اندكي بعد مرد سوزاك گرفت، از دختري در فروشگاهي بزرگ، وقتي داشت با تاكسي به لينكلن پارك ميرفت.

 (آورنده داستان: معصومه، اميدوارم لذت برده باشيد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:39 AM  توسط مژگان و معصومه  | 

 دوست جون سلام  اميدوارم حالت خوب باشه  و در اين سفر  زيلرتي و سياحتي  بهت خوش بگذره  امروز 19/11/87  روز شنبه است  صبح كه آمدم و يادداشت را خواندم  دلم حسابي گرفت  از اينكه نبودي و نيستي و من تنهام از نظر كاري امروز تا حالا كه ساعت 47/13 است  خيلي  سخت نبوده  و آرام آرام   گذشته  به جر  اون اول صبح  كه دوباره من دير كردم و مثل اينكه رئيس بزرگه  كار داشته  كه  شاگردت  خلاصه  جبران مافات كرد.

 امروز  آسمان تهران  حسابي گرفته بود  بين راه بودم  اون طرفاي ما  بارون شروع شد اما هرچه به اداره نزديك تر ميشدم  تبديل به برف شد  و تا حدود  ساعت 11 حسابي برف آمد  از اون برف قشنگها

فكر كنم آب و هواي اون جايي كه هستي  هم اينطوري باشه  حالا هر جوري كه  هست  اميدوارم تو با دل سير  به كارهايت برسي موفق باشي  

(نويسنده  مژگان ) 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 3:58 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

دوست جون من  از روز  جمعه 18/11/87 رفته  به يك سفر  7 روزه  و من اينجا در اتاق كارمان  تنها هستم  صبح كه آمدم  اين يادادشت را رو صفحه دسكتابم  برام گذاشته بود من هم تصميم گرفتم تمام اين  چند روز كه اون نيست براش يه پيغام بذارم

 

سلام دوست جون عزيز

صبح به خير

 اميدوارم حالت خوب باشه و بتوني غم دوري منو تحمل كني .

منم برات دعا مي كنم .

ازت ممنونم كه كارهام رو انجام مي دي .

اميدوارم بتونم جبران كنم .

                                                                       موفق باشي

(نويسنده مژگان )

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:21 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

شواليه ناموجود – ايتالو كالوينو (1923 كوبا- 1985 ايتاليا)

ترجمه پرويز شهيدي - نشر چشمه ، چاپ اول بهار 1381 – 175ص

ديگر آثار برگردان به فارسي اين نويسنده:

مجموعه سه گانه  « نياكان ما »

- بارون درخت نشين

- ويكونت شقه شده

- شواليه ناموجود

- شهرهاي نامرئي

- اگر شبي از شب ها مسافري

- ماركو و الدو

- شش يادداشت براي هزاره بعدي

- افسانه هاي ايتاليايي

طنز و طعنه و به بازي گرفتن مسائل جدي جامعه و بازگو كردن آنها به زبان كمدي و خنده آور از ويژگيهاي بارز اين نويسنده خلاق است. اثر شواليه ناموجود او به سخره كشيدن جنگ هاي صليبي است كه سال هاي سال به طول انجاميد و بهاي آن خون هزاران هزار مسلمان و مسيحي بود در مقابل تعصبات كوركورانه، غرور، جاه طلبي، خودخواهي سران ملتها و پوچي و بيهودگي كارزار.

كتاب شواليه ناموجود به سخره گرفتن تمام اين بيهودگي ها و پوچي هاست. به طنز درآوردن جنگ هاي بي هدف شواليه هاي به ظاهر اصيل زاده  - مانند جمعيت شواليه هاي جمعيت مقدس سن گراآل كه نگهبان و نگهدارنده جام مسيح در شام آخر او هستند و بايد ظاهرا بسيار مقدس، زاهد، عاري از هرگونه گناه و پاك باشند در صورتي كه در رفتار و كردار آنان اين تضاد كاملاً مشهود است – كالوينو در تمام طول داستان اين زهد ظاهري و پيكارهاي شواليه هاي ظاهراً با اصل و نسب را به ريشخند مي گيرد. در اين بين شواليه است كه هم هست و هم نيست ولي وجودش كاملاً با وجود هوسباز شواليه هاي اطرافش متفاوت است . او اراده اي بسيار قوي و محكم دارد كه از نبود خود، بودنش را ساخته و موجود شده و اين اراده اوست كه زبانزد همه است.

آژيلوف كه 15 سال پيش دختر پادشاه اسكاتلند را از حمله تجاوزگرانه عده اي از شواليه ها نجات داده به دنبال اثبات بكارت دوشيزه سوفروني پايگاه نظامي را ترك مي كند و به دنبال وي ميرود تا مقام و رتبه خود در ميان ارتش و طبقه اشراف را حفظ كند.

 بخشهايي از اثر:

ص 74و75- آژيلوف ضمن كشيدن مرده اي كه با خود آورده فكر مي كند:  « اي مرده، تو آن چيزي را داري كه من هرگز نداشته و نخواهم داشت: اين پيكر را. يا به عبارت ديگر تو آن را نداري، خودت يك پيكر هستي، اين چيزي است كه گاهي در لحظه هاي افسردگي احساس مي كنم به خاطر نداشتن آن به مردماني كه وجوددارند غبطه مي خورم! چه گنج گرانبهايي! آيا نبايد احساس خوشبختي كنم از اين كه به علت نداشتن آن كاري براي انجام دادن ندارم و در عين حال هر كاري دلم بخواهد مي توانم بكنم؟ منظورم هركاري، يعني هر چه به نظرم برسد... و نيز كارهاي ديگري را كه من بهتر از افرادي كه وجود دارند مي توانم انجام دهم، بدون داشتن نقايص معمولي آنها كه عبارت است از : وقاحت، بيهودگيو تعفن. البته آن كه وجود خارجي دارد، همواره در كاري كه مي كند، چيز كوچكي، رد پاي خاصي علاوه بر ساير چيزها از خود باقي مي گذارد، كه من هرگز موفق به گذاشتن آن نمي شوم... ولي اگر همه راز موجوديت شان در اين كيسه پر روده نهفته است، شكر خدا كه من مي توانم به آن بي نياز باشم! اين دره پوشيده از جسدهاي برهنه كه دارند مي گندند، كمتر از گورستان جاندار نوع بشر در من ايجاد انزجار مي كند ».

(نويسنده مطلب: معصومه - اميدوارم اين داستان را بخونيد چون واقعاً لذت بخشه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 3:3 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

تا حالا شده دلتون بخواد گريه كنيد  اما  دنبال بهونه بگرديد.

 تا حالا شده كه بخواهيد  با كسي درد دل كنيد  اما اون كس را پيدا نكنيد.

تا حالا شده كه الكي عصباني  باشيد ولي علت عصبانيت را ندونيد  فقط دلتون بخواد  دق و دلي تون را سر يكي خالي كنيد .

تا حالا شده دلتون سنگين شده باشه و دلتون بخواد يه فضاي خالي پيدا كنيد و داد بزنيد .

تا حالا شده  احساس كنيد فضا براتون تنگ شده و دلتون بخواد يه جاي بزرگ و خالي پيدا كنيد و در آنجا  بدويد.

تا حالا شده  ....

اون وقت چي كار مي كنيد؟؟

 شده بنشينيد و در تنهايي گريه كنيد

شده در مقابل آيينه بايستيد و  براي دل خودتون  درد دل كنيد

شده يه آدم ضعيف تر از خودتون را گير بياريد و عصبانيت تان را سر اون خالي كنيد

شده برويد حمام و در فضاي خالي آن تا جايي كه ميتونيد  داد بزنيد .

دارم به اين فكر مي كنم كه اين حسها  شايد در نصف بيشتر مردم مشترك باشه و ما آدمها  با اين همه  شباهت  چقدر متفاوتيم .

(نويسنده: مژگان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 2:18 PM  توسط مژگان و معصومه  | 

اين ليست شامل صد کتابی هست که توصيه شده قبل از خواب ابدي بخوانيد.

چينو آچه به (1930- ) فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين (1775- 1817)   غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس( 1986-1899) مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته ( 1818- 1848) بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو (1913- 1960) بيگانه : فرانسه
پل سزان (1970-1920) اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين ( 1894- 1961 ) سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر (1340- 1400 )حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد (1924-1857) نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته ( 1265- 1321 ) کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز ( 1812 1870 ) آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو (1784-1713) ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي ( 1821- 1881) جنايت و مکافات – ابله – تسخيرشدگان – برادران کارامازوف : روسيه
جورج اليوت (1819- 1880 ) ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون ( 1914- 1994) مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : يونان
ويليام فالکنر (1897- 1962 ) آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا ( 1898- 1936 ) قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز (1928 - ) صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا
گيل گمش ( 1800 ق.م )
يوهان ولفگانگ گوته (1832-1749) فاوست : آلمان
نيکلاي گوگول ( 1809- 1852 ) نفوس مرده : روسيه
گونتر گراس (1927 - ) طبل حلبي : آلمان
گويمارس روزا ( 1880- 1967 ) شيطان در راه : برزيل
کنوت هامسون ( 1859- 1952 ) گرسنگي : نروژ
ارنست همينگوي (1899- 1961) پيرمرد و دريا : آمريکا
هومر (700 ق. م ) ايلياد و اوديسه : يونان
هنريک ايبسن (1828- 1906 ) خانه عروسک : نروژ
کتاب ايوب ( 400 ق. م ) فلسطين /اسرائيل
جيمزجويس (1882- 1941 ) اوليس : ايرلند
فرانتس کافکا (1883- 1924 ) مجموعه داستانها- مسخ – قصر : جمهوري چک
کاليداس ( 400- ) بازشناسي ساکونتالا : هند
ياسوناري کاواباتا  (1972-1899) صدايي از کوهستان : ژاپن
نيکوس کازنتزاکيس (1883- 1957 ) زورباي يوناني : يونان
ديويد. ه. لارنس (1885- 1930 ) پسران و عشاق : انگليس
هالدور لاکسنس (1902- 1998 ) مردم مستقل : ايسلند
گياکومو لئوپاردي  (1837-1798) مجموعه اشعار : ايتاليا
دوريس لسينگ (1919- ) دفترچه طلايي : انگليس
آستريد ليندبرگ (1907- 2002 ) پي پي جوراب بلند : سوئد
لو خوان (1881- 1936 ) دفتر خاطرات مرد ديوانه و ديگر روايت ها : چين
ماهابهاراتا ( 500 ق . م ) : هند
نجيب محفوظ (1911- ) بچه هاي محله ما : مصر
توماس مان (1875- 1955 ) خانواده بودنبروک – کوه جادويي : آلمان
هرمان ملويل (1819- 1891 ) موبي ديک : آمريکا
ميشل مونتاين (1533- 1592 ) مقالات : فرانسه
السا مورنته (1918- 1985 ) تاريخ : ايتاليا
توني موريسون (1931-) عشق : آمريکا
شيکيبو موراساکي (978- 1014 ) حکايتي از گنجي : ژاپن
روبرت موسيل (1880- 1942 ) مرد بدون خاصيت : اطريش
ولاديميرنابوکف  (1977-1899) لوليتا : روسيه / آمريکا
حکايات نيوله س (۱۳۰۰-) ايسلند
جورج اورول  (1903- 1950) 1948 - انگليس
اويد (43 ق. م تا 17 ب.م ) دگرديسي ها : ايتاليا
فرناندو پسوآ (1888- 1935 ) کتاب نا آرامي ها : پرتقال
ادگار آلن پو (1809- 1849 ) مجموعه داستانها – آمريکا

(خبر از معصومه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:24 AM  توسط مژگان و معصومه  | 

ديروز صبح حدود ساعت 8:30 دقيقه در صف طويل  نان بربري ايستاده بودم يك تنور گذشته بود و هنوز نوبت من نشده بود بالاخره صبح روز تعطيل است و نان تازه مي چسبد در اين زمان كه همه به خاطر سرماي هوا  سر در گريبان بودند و سعي مي كردند با جمع كردن و ها كردن دستها  خود را گرم  كنند يكي دونفري از راه رسيدند و با كنجكاوي از شيشه به داخل نگاه كردند. آخه  آقاي شاطر به خاطر سرما  شيشه كوچك دريچه نانوايي را بعد از هر پخت مي بست، بعد در لحظه اي با صداي بلند گفتند:  سلام  تقريباً همه با صداي آنها توجهشان جلب شد و در ورودي گشوده شد و آنها در حالي كه خوش و بش مي كردند وارد  مغازه نانوايي شدند زمزمه هايي بين مشتريان صف طويل درگرفت. در اين بين مرد ديگري هم آمد با كنجكاوي در شيشه خيره شد و بلند گفت سلام  ولي انگار كسي متوجه نشد اين بار نزديكتر آمد و در حالي كه دستش را بلند كرده بود گفت: سلام  و در را زد  و  وارد  نانوايي شد  بعد با  زبان شيرين آذري چيزي گفت و در حاليكه درب را باز مي كرد گفت: سه تا نان  بذار كنار من برمي گردم . زمزمه مشتريان اوج بيشتري گرفت و شيشه كوچك باز شد و مردان قبلي هر كدام نان به دست از مغازه بيرون  آمدند و من همانطور كه قدم به قدم به دريچه نزديك مي شدم  به اين فكر مي كردم  كه سلام نيز انواع گوناگوني دارد !!!!  

(نويسنده:مژگان)   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:51 AM  توسط مژگان و معصومه  |